یه دل نوشته قدیمی ...
سلام ...
این روزا نمی دونم چم شده ... حرفهات منو برد توی اون روزهای خودم چه روزهای تلخ و شیرینی داشتم نمی خوام ازشون حرف بزنم چون روزهایی بودن مثل امروز مثل دیروز مثه فردا روزهایی مثه غروب هایی که پشت پنجره بارون رو نگاه می کردم و خودم هم با بارون هم صدا بودم هم کلام هم کار اصلا یکی بودیم . روزهای تاریکی که توی کوچه های همین اطراف چرخ می زدم و حرف می زدم خدا رو صدا می زدم خودم رو می لرزیدم و زیر هوای سرد آروم آروم راه می رفتم و به خودم سیلی می زدم خودم رو نوازش می کردم تا بتونم باشم تا نابود نشم تا اگه وقتی خواستم نابود شم به خودم بیام و راه رو ادامه بدم .یاد اون شبی به خیر که وقتی تازه رفته بودی توی هوای ناجوانمردانه سرد محله بلند داد زدم فریااااااااااااااا د کشیدم و از خدا تو رو خواستم فکر کنم اگه اون شب هواررر نمی زدم و صبحش با تب و لرز روی تخت درمونگاه زیر آمپول خانم پرستار بیهوش نمیشدم خدا تو رو دوباره بهم نمی داد . اون روزهای قبلترش به خاطر دیدنت همه ی درازی خیابونهای شهر رو دو سه بار رفتم و اومدم آخرشم باز نتونستم و یه گوشه نشستم سایه ات اومد روی سرم و گفتی : من اول دیدمت . یادت میاد وقتی بهت گفتم برو دیگه دست از سرم بردار نمی خوامت گفتی : ...ولی من می خوامت . دیگه هیچ حرفی نمیتونست از زبونم باید بیرون فقط چشم هام عاشقانه فریاد زدن خیلی دوستت دارم و تو گفتی : منم همینطور .
آه ه ه ه ه ه رهگذر منو یاد چه چیزایی انداختی نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت ولی سرم رو با افتخار بلند میکنم و می گم من عاشق بودم یه عاشق واقعی .
تو منو یاد خودم می اندازی یاد اون وقت های خودم حرف هام کارهام . نمی دونم شاید تو خودم باشی که قبلا بودم شاید ماشین زمان رو تو الان ساخته باشی برای اینکه منو یاد خودم بندازی . چون منم رهگذر بودم و هستم . تو رو خدا بگو تو منی یا خودتی؟ کدومش ؟ از وقتی دیدمت نمی دونم چرا اینقدر برای نوشتن هلاکم شاید ... نمی دونم ینی میدونم که کی هستی ولی این رو مطمئن هستم تو رو یه عزیز فرستاده تا بشی آینه کاوه تا کاوه رو هیپنوتیزم کنی ببریش تو گذشته . دلیل این کارت رو از اون عزیز بالا سر پرسیدم فقط یه لبخند زیبا تحویلم داد . بگو ببینم تو میدونی معنیش چیه؟
کاوه
نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه دوم مرداد 1387
ساعت 23:17 موضوع |
لینک ثابت
باران یا به قول ما کردها واران ...
سلام ...
امروز کهن دیارم، شهر باستانی ام ، پاره ی تنم ، خاکم ، وطنم ، ایلام لب تشنه ام خود را با نوازش انگشتان خداوندگاران سپهر آشنا کرد ...
چه زیبا صحنه ای بود این معاشقه ی دلچسب ، چه طرب انگیز و پر مهر ... دل ما هم تازه شد، دل فرد فرد زنده دل و بیدار فکر این خاک و آب مقدس نیز ... چه تماشایی بود آوای قلب هزاران عاشق هم کلام و یک کلام ، سرودن ترانه شکرانه ی این نعمت بزرگ ، آن هم نه در آبان یا آذر ، در اولین روز امرداد سال قحطی و خشکسالی ، سال دلمردگی فکرها و لب ها ... سالی چنین تا به عمرم ندیده ام ، شاید دیگران ، بزرگان بارها حسش کرده باشند،شاید چشیده باشند ، شاید در تمام رگ و پیوندهایشان ، ترس از خشکی رخنه کرده باشد و بارش هر قطره باران شور و شوق زندگی و نشاط در اندام هایشان تپیده باشد ، ولی من بار اول است، هنوز در تمام بند بند بدنم ، تنم ، روح زندگی بی هیچ دلیل جریان دارد ، هنوز جوانم و خام ...
امروز خدا باز در اعماق دلهایمان فریاد زد که هنوز به یادتان هستم ، نیاز به گوش فرا دادن نبود ، خود زمزمه لب هایمان بود، بی اراده و خواست مغز ، عقل و منطق را در این لحظات، به ساحت مقدس و پاک عشق، آن هم از نوع خداییش ، هرگز جرات جسارت نیست ...
باران یا به قول ما کردها «واران» ، برای چند دقیقه ، مرا جدا کرد از فکر دوری ...
تو را به خداوند بزرگ و سترگ قسمت می دهم برای خودم ، دلم ، یارم ، دعا کنید ...
داداش کوچیکتون
کاوه
نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه یکم مرداد 1387
ساعت 18:24 موضوع |
لینک ثابت
به تو می اندیشم ...
سلام ...
خوبی ؟ خوشی؟ سلامتی ؟...
چی شده که دیگه به قلبم سر نمی زنی ؟ نکنه باهام قهری ، نکنه دیگه هوامو نداری، اطمینان دارم نه کمتر بلکه بیشتر از گذشته دوستم داری ولی نه بیشتر بلکه کمتر از گذشته محبت تو بهم ابراز کردی ...
آخه من با تو چیکار کنم ، چرا منو عاشق خودت کردی ، چرا و چرا و چرا های زیادی که جواب هاشون رو هیچ وقت پیدا نکردم ...
می دونم که حالت خوبه چون من خوبم چون حالم خوبه ، کمی سرماخوردگی که بیماری نمیشه؟!...
پس چرا جواب نامه هامو نمیدی ، می دونم می خونیشون ولی جوابی در کارت نیست ، ینی می خوای بگی حتی چند دقیقه هم وقت نداری که یه چند خطی واسم بنویسی ؟!...
مسکلاتتو کاملا می دونم،می شناسم ، ایمان دارم که آدم های اطرافت نبودن ، همیشه و در همه حال کنارم بودی ولی چه کنم ، چه کنم که نتوانستم تو رو آنگونه که دل راضی شود به چنگ بیاورم ، نه نه نه تو آن قدر مقدسی که چنگ انداختن در تو گناهی است نابخشودنی و بس بزرگ ، تو را باید ، ذره ذره ی وجودت را ، هم چون خدا پاک و ناب ، بویید ، بوسید ، چشید، لمسید ، در آغوش کشاند ، گه گاهی این فکر در سرم، مغزم ، رگ و پیوندم ، همه وجودم تلنگر می خورد که من ضعیف و کوچک چگونه می توانم تو را با همه بزرگی و عظمتت در بر بگیرم ، مال خود کنم، بر تو سایه بیفکنم ف وجود تو را تصاحب کنم ... براستی مگر می توانم ؟ اگر می توانم چگونه ؟...
جواب به بن بست رسیدنش آزارم می دهد ، چون خوره در جانم می لولد، چون زالو عصاره ناب وقت و فکرم را می بلعد و در انتها چیزی نمی ماند به جز رسیدن دوباره سر پله اول این زندگی پر از درد و امید ، ناله و قهقه ، عشق و نفرت ، زندگی و مرگ ...
تو بگو من چه کنم ؟؟؟
تو بگو من چه کنم ؟؟؟
نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه سی و یکم تیر 1387
ساعت 0:44 موضوع |
لینک ثابت
غم دوری ...
سلام ...
صد نامه فرستادم،صد راه نشان دادم یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی
چقدر همش زیر لب توی قلبم بارها و بارها بگم دلم تنگه ، چرا این دل ووا نمیشه ، چرا نمیزاره کار خودم رو بکنم ، خدای من ...
نوشتن زورکی مثل بیگاری میمونه ،الکی می نویسی بدون اینکه آروم بشی ...
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم اگر جایی شود پیدا تو رو تنها نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا و هم تنها تو را یابم ز شادی دست و پا گم می کنم خود رو نمی یابم
فکر کنم این شعر ها بتونن حال منو بهت بگن ...
و در آخر ...
از شعله عشق هر که افروخته نیست با او سر سوزنی دلم دوخته نیست
گر سوخته دل نیی ز ما دور که ما آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست
داداش کوچیکتون
کاوه
نوشته شده توسط کاوه در یکشنبه سی ام تیر 1387
ساعت 19:19 موضوع |
لینک ثابت
یه شعر از شاملو ...
چراغي به دستام چراغي در برابرم. من به جنگ ِ سياهي ميروم.
|
گهوارههاي ِ خستهگي
|
|
|
|
از کشاکش ِ رفتوآمدها
|
|
|
|
بازايستادهاند،
|
و خورشيدي از اعماق کهکشانهاي ِ خاکسترشده را روشن ميکند.
فريادهاي ِ عاصيي ِ آذرخش ــ
|
هنگامي که تگرگ
|
|
|
|
در بطن ِ بيقرار ِ ابر
|
|
|
|
نطفه ميبندد.
|
و درد ِ خاموشوار ِ تاک ــ هنگامي که غورهي ِ خُرد در انتهاي ِ شاخسار ِ طولانيي ِ پيچپيچ جوانه ميزند. فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود چرا که من در وحشتانگيزترين ِ شبها آفتاب را به دعائي نوميدوار طلب ميکردهام
تو از خورشيدها آمدهاي از سپيدهدمها آمدهاي تو از آينهها و ابريشمها آمدهاي.
در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي در فاصلهي ِ دو مرگ در تهيي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ ]نگاه و اعتماد ِ تو بدينگونه است![
شاديي ِ تو بيرحم است و بزرگوار نفسات در دستهاي ِ خاليي ِ من ترانه و سبزيست
چراغي در دست، چراغي در دلام. زنگار ِ روحام را صيقل ميزنم. آينهئي برابر ِ آينهات ميگذارم
۱۳۳۸
|
منبع :
سایت رسمی احمد شاملو
نوشته شده توسط کاوه در شنبه بیست و نهم تیر 1387
ساعت 9:55 موضوع |
لینک ثابت